| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و
بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می
دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده
چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای
به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و
او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد
خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از
آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را
گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش
را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید
؟!

جالب بود

به منم سر بزن و نظراتم بگو خوشحال میشم