نوشته های خاکستری

๑۩۞۩๑ جدیدترینها فقط در این سایت ๑۩۞۩๑

نوشته های خاکستری

๑۩۞۩๑ جدیدترینها فقط در این سایت ๑۩۞۩๑

ماه مجلس

باغ، دوباره طراوت وسرسبزی پیدا کرده بود و از هیاهوی کلاغها خبری نبود.

برگهای سبز، زیر نور گرم خورشید میدرخشیدند و بوتههای گل سرخ هوا را عطرآگین کرده بودند.

در باغ جشنی برپا بود و برو بیایی.

شب تولد حضرت محمد (ص) بود و قائم مقام فراهانی، مهمانهای زیادی را دعوت کرده بود، اما هنوز همهی مهمانها نیامده بودند.

محمدتقی از پنجرهی آشپزخانه چشم به باغ دوخته بود.

پدر صدایش کرد و گفت: «سرم خیلی شلوغ است.

فراش باشی رفته دنبال گوسفند.

میتوانی سینی شربت را ببری؟» محمدتقی سرش را پایین انداخت.

خجالت میکشید.

علی و محمد را کنار پدرشان- قائم مقام- دیده بود.

برادرزادهی او- اسحاق- هم آن جا بود.

بعضی وقتها، سر ظهر که ناهارشان را برده بود، جلوی استاد به او پوزخند زده بودند.

میترسید باز هم به او بخندند و مسخرهاش کنند.

پدر گفت: «مواظب باش نریزی! یواش یواش برو.» دیگر برای جواب رد دادن دیر شده بود.

سنگینی سینی را میان دستهایش حس کرد و راه افتاد.

بوی تند گلاب از سطح کاسههای چینی، زیر بینیاش میپیچید.

سعی کرد به بچهها نگاه نکند.

شربتها را که داد، گوشهای ایستاد تا ظرفها را جمع کند.

قائم مقام متوجهی او نبود، از استاد، وضع درس بچهها را میپرسید.

استاد مکتبخانه گفت که از درسشان راضی است و بچهها با استعداد هستند.

محمدتقی میدانست که استاد تعارف میکند.

میدانست که بچهها آن چنان که استاد میگوید به درسشان وارد نیستند و خوشحال شد وقتی که قائم مقام گفت: «خب، بد نیست امتحانی کنیم.» و دید که استاد رنگ به رنگ شد و شربت توی گلویش گره خورد و به سرفه افتاد.

قائم مقام رو به پسرش کرد و گفت:«بگو ببینم محمد! کاشف الکل که بود؟» محمد سکوت کرد و از گوشهی چشم به علی خیره شد.

علی گفت: «من بگویم؟» - بگو، تو بگو! - معلوم است، ابوعلی سینا.

نگاه تأسف بار قائم مقام چرخید روی برادرزادهاش و همان سئوال را با نگاه از او پرسید.

اسحاق گفت:« نخیر، ابن سینا که شاعر است.

کاشف الکل ...» و سکوت کرد و به سرش کوبید.

گویی میخواست مغز خود را از خواب بیدار کند.

اتفاقاً محمدتقی جواب آن سئوال را میدانست، اما میترسید بگوید.

لب گزید و منتظر ایستاد، ولی با خود فکر کرد: «بگذار بگویم.

بگذار لیاقت یک بچه آشپز را ثابت کنم.» این بود که سینی را کناری نهاد و جلو رفت و گفت:« اجازه هست من بگویم؟» قائم مقام نگاهش کرد.

همهی سرها برگشت طرف او.

- بگو، اگر میدانی بگو! محمدتقی سرش را بالا گرفت و گفت:« محمدبن زکریای رازی.» چشمهای قائم مقام از تعجب باز ماند.

گفت:« آفرین بر پسر کربلایی محمد قربان!» بعد، جرعهای شربت نوشید و به فکر فرو رفت.

در ذهن، طرح سئوالی دیگر داشت.

رو به بچهها کرد و گفت:«این شعر از کیست؟ ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیدهی ما را انیس و مونس شد.» و این بار هم چون هرکدام از بچهها جواب غلط دادند، از محمدتقی پرسید.

همهی چشمها خیره شده بود به دهان او.

محمدتقی گفت: «این بیت از خواجه حافظ شیرازی است.»

جمعیت که از این جواب به وجد آمده بودند بیاختیار دست زدند و هلهله و شادی کردند.

قائم مقام از او خواست جلوتر برود.

با دست و پایی لرزان جلو رفت.

نمیتوانست به چیزی جز گلهای قالی چشم بدوزد.

قائم مقام پرسید: «تو چند سال داری؟» - دوازده سال قربان! - پدرت نگفته بود که سواد داری و اهل معرفت هستی! اینها را از کجا آموختهای؟ - جسارت است قربان! گاهی که برای شاگردان مکتبخانه غذا میبردم، از زبان استاد میشنیدم.

- خیلی خوب است! قائم مقام پیشکارش را صدا زد و به او گفت:«هدیهای برای پسر در نظر بگیرید وبه او بدهید.» محمدتقی قدمی به جلو برداشت.

میدانست هنوز بچهها با تمسخر و حسادت نگاهش میکنند.

اشک میان چشمهایش حلقه زد و با صدایی لرزان گفت: «هدیهام چیست؟» - تو چه میخواهی؟ - درس خواندن کنار بچههای شما در مکتبخانه را .

زمزمهای میان جمعیت پیچید، زمزمهای همراه با خنده و تعجب.

محمدتقی سرش پایین بود و آب بینیاش را بالا میکشید.

قائم مقام دست زیر چانهاش گذاشت و سرش را بلند کرد و گفت: «تو استعداد خوبی داری، حیف است از بین برود.

بیدرس و بیاستاد این طور میدانی، مکتب بروی چه میکنی!» محمدتقی اشکهایش را با پشت دست پاک کرد، خندید و گفت: «تشکر ...

.» قائم مقام دستش را تکان داد که ادامه ندهد و گفت: « ...

از خودت تشکر کن.

چون خودت خواسته بودی.

درخت گردو! درخت خربزه! عصرها بعد از تعطیلی درس، بچههای خاندان قائممقام آرامش باغ را بر هم میزدند.

لابه لای درختها دنبال هم میدویدند و چون به حوض میرسیدند به هم آب میپاشیدند.

میان بچهها، جای محمدتقی خالی بود.

او مینشست پشت درهای بستهی اتاق کوچکشان و تمرین خط و انشاء میکرد.

دوسال بود که به مکتب میرفت و سواددار شده بود.

کتابها و دیوان اشعار شاعران را میخواند و گاهی بر تکه کاغذی چیزی یادداشت میکرد.

به فکرش رسد که به میرزا قائم مقام نامهای بنویسد و انتقادهایی بکند.

نامه، نامهای شیوا با خطی خوش.

میدانست این رسم نیست که نوکری به اربابش نامه بنویسد، ولی این را هم میدانست که قائممقام، انتقادپذیر و روشنفکر است.

یکی از کتابهای او را خوانده و لذت برده بود.

خیال داشت در نامهاش اشارهای هم به آن کتاب بکند.

قلم برداشت و نامه را شروع کرد: «به نام خدا ...» وقتی نامه به دست قائم مقام رسید، از حیرت انگشت خود را گزید، هم خطی زیبا داشت و هم متنی بینظیر.

به یاد پسرانش محمد و علی و برادرزادههایش افتاد که سالها بود به مکتب میرفتند، اما محال بود چنین خط و چنین اندیشهای داشته باشند.

از شوق، نامه را به مجلسی برد که آن روز دعوت شده بود، مجلسی از دوستان و همکاران.

اتفاقاً فرماندهی سپاه تبریز، محمدخان زنگنه هم در آن جمع بود.

قائم مقام گفت:« آقایان! عجیب است که در منزل ما مردی خدمت میکند به نام کربلایی قربان، از اهالی فراهان.

او پسری دارد به نام محمدتقی که به حق از نظر هوش و استعداد و پشتکار بینظیر است.

اگر در مملکت ما فقط صد تا (نمیگویم هزار تا) از این طور افراد بود، واقعاً کشور گلستان میشد.» بعد شروع کرد به خواندن نامه و نشان دادن خط زیبای آن نوجوان چهارده ساله.

همه از حیرت دهانشان باز مانده بود.

محمدخان زنگنه گفت: « چرا از او برای منشیگری و کارهای دفتری استفاده نمیکنی؟ شما اگر او را نمیخواهید، من برای حساب و کتاب قشون و منشیگری به او احتیاج دارم.» این گفته، قائم مقام را به فکر فرو برد.

در آن میان، مردی که کارش همیشه طعنه و کنایه بود، پکی به قلیانش زد و گفت: «خدا را شکر! اطراف شما را نابغهها پر کردهاند.

نوکرتان که این طور چیز بنویسد، بچههایتان دیگر چه میکنند؟ به قول شاعر که میفرماید: درخت گردگان بر این بزرگی درخت خربزه اللهاکبر! قائم مقام چیزی نگفت و طعنهی مرد و ریشخند جمع را تحمل کرد.

انگار دنیا بر سرش خراب شده بود.

هم از تربیت محمدتقی در خانهاش خوشحال بود و هم از کند ذهنی فرزندانش به خصوص محمد، غصه داشت.

ته دلش به کربلایی قربان حسادت میبرد که چنین فرزندی تربیت کرده است.

همان جا تصمیم گرفت که در تحصیل و تربیت محمدتقی بیشتر بکوشد و تجربیاتش را در اختیارش قرار دهد.

به خانه که برگشت محمدتقی را احضار کرد.

محمدتقی آرام و قرار نداشت.

نوک انگشتان جوهریاش را درهم میفشرد و پشیمان بود از این که آن نامه را نوشته است.

قائم مقام گفت: «بیا، بیا این جا کنارم بنشین.» محمدتقی آرام راه افتاد و رفت مقابل او نشست.

هنوز شرمگین بود و سراپایش خیس عرق شده بود.

قائم مقام، دست زیر چانهاش گذاشت.

و سرش را بالا آورد و به چشمهای درشت و شفافش نگاه کرد و گفت: «هم خط خوبی داری و هم نثری روان.

امروز ثابت کردی که دانایی و معرفت به ثروت و مال و منال نیست.

چه بسیار اشرافزادههایی که مغزشان به اندازهی یک گنجشک است و چه بسیار غلامزادههایی که چون تو سرشار از دانایی و تواناییاند، اما چون فرصت شکفتهشدن نمییابند از ریشه میخشکند.» محمدتقی که فهمیده بود دلیل احضارش خلاف آن چیزی است که فکر میکرده، کمر راست کرد و سرش را با افتخار بالاگرفت.

قائم مقام، دستهای عرق کردهاش را محکم فشرد و گفت: «ای فرزند! تو در آینده مشاغل بزرگی را اشغال خواهی کرد و روزی خواهد رسید که در باریکترین مواقع، اگر خائنین و مغرضین مزاحمت نشوند، کشتی طوفان زدهی مملکت را از گرداب پریشانی و مرگ نجات خواهی داد.» اشک شوق گوشهی چشمان محمدتقی را پر کرده بود.

نمیدانست چه کرده که این طور از او تقدیر و تعریف میشود.

قائم مقام ادامه داد: «از فردا تو را بیشتر خواهم دید.

دلم میخواهد نامههایم را به ویژه نامههای خصوصیام را تو بنویسی.

تجربههای زیادی هست که باید بیاموزی.»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد